اف بر این آتش

سروده‌ای مشترک از چند شاعر جوان کشور تقدیم به آتش‌نشانان قهرمان ساختمان پلاسکو:

 

زیر آواری و من در زیر آوار غمت

دل پریشان مانده ام از سرنوشت مبهمت

 

چون خلیل آتش به جانت سرد می شد کاش تا

من نبودم اینچنین در گیر و دار ماتمت

 

ابرهاي بغض من بي وقفه باران ميشود

اشكهاي من نخواهد بود اما مرهمت…

 

اُف بر این آتش که بوسیده ست دستان تو را

ریخته خاکستری بر گیسوان درهمت

 

شعله ي عشق وطن آتش نشانت كرده بود

دست های سرخ آتش عاقبت شد محرمت

 

رد پایت بر صراط عشق بازی حک شده

من تو را انسان بنامم یا فرشته خوانمت؟!

 

وای بر آوار بی انصاف بر آتش که شهر

مانده خاموش از نوای ناله ی زیر و بمت

 

من یقین دارم نمی یابند شاعرهای عصر

واژه ای در وصف احوالات پر پیچ و خمت

 

سوختی اما تمام قاصدک ها شاهدند

شعله می ترسد برادر جان از اسم اعظمت

 

من یقین دارم که حاتم نیز کم آورده است

پیش ایثاری ورای خوی همچون حاتمت

 

مانده بر جا از تو روی دامن رویای شهر

خاطراتی خیس تر از اشک های نم نمت

 

بر نفس‌هایت قسم هرگز نخواهد شد جدا

در میان قلب‌ها پیوندهای محکمت

 

مدتی در شهرمان آزادگی‌ها مرده بود

زنده شد آزادگی از آن مسیحایی دمت

 

گرچه رفتي مرد هاي مثل تو كم نيستند

بر زمين هرگز نمي افتد شكوه پرچمت

 

زهرا وهاب

سيده سارا شفيعي

 زهرا هدايتي

مهديه انتظاريان

 بشرى صاحبي

محمدعلی عربنژاد

 

منبع:

کانال تلگرامی شب شعر

1 دیدگاه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme
x

شاید بپسندید

میان هق‌هقِ دلتنگیِ شب‌های بارانی

… و باز هم لطف دوستان و انتشار غزلی از مجموعه شعر “فلوکستین بیست” در شماره ۱۰۹۳۸ روزنامه سراسری خبر جنوب با تشکر از مدیر مسوول محترم و دبیر عزیز صفحه  شعر و اندیشه میان هق‌هقِ دلتنگیِ شب‌های بارانی مبادا از من ...

فصلی جدید در شبِ باران شروع شد

فصلی جدید در شبِ باران شروع شد همراه دردهای من آبان شروع شد خش‌خش صدای پای غزل می‌رسد؛ ولی ساق قلم شکست و خیابان شروع شد شد سیب آفریده و آدم تمام شد حوا نوشت: قصه‌ی انسان شروع شد قاجار صف کشیده ...

امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر

امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر با من بیا به شهرِ جنون، بی قرارتر سر می‌رسی همیشه‌ی ایام، پر نهیب هر وقت می‌شود دل من نابکارتر سر می‌کنم به شهرِ خیالاتِ نشئگی گاهی بیاد بوسه‌ای از تو خمارتر ای همسفر! میان غزل‌ها ...