فصلی جدید در شبِ باران شروع شد

فصلی جدید در شبِ باران شروع شد
همراه دردهای من آبان شروع شد

خش‌خش صدای پای غزل می‌رسد؛ ولی
ساق قلم شکست و خیابان شروع شد

شد سیب آفریده و آدم تمام شد
حوا نوشت: قصه‌ی انسان شروع شد

قاجار صف کشیده به تاراج چشم‌هات
چشمک زدی و حمله به کرمان شروع شد

پایان نداشتیم و… غزل بود و شعر بود…
تازه پس از تو واژه‌ی پایان، شروع شد

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme
x

شاید بپسندید

میان هق‌هقِ دلتنگیِ شب‌های بارانی

… و باز هم لطف دوستان و انتشار غزلی از مجموعه شعر “فلوکستین بیست” در شماره ۱۰۹۳۸ روزنامه سراسری خبر جنوب با تشکر از مدیر مسوول محترم و دبیر عزیز صفحه  شعر و اندیشه میان هق‌هقِ دلتنگیِ شب‌های بارانی مبادا از من ...

امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر

امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر با من بیا به شهرِ جنون، بی قرارتر سر می‌رسی همیشه‌ی ایام، پر نهیب هر وقت می‌شود دل من نابکارتر سر می‌کنم به شهرِ خیالاتِ نشئگی گاهی بیاد بوسه‌ای از تو خمارتر ای همسفر! میان غزل‌ها ...

نفرین به …؟؟

#هوالجبار #نفرین و #لعن را برای #خشونت بر زبان نمی‌آوریم بلکه ادامه‌ی سلسله‌ی شمرها و یزیدها در طول تاریخ، فرهنگ این معاندت با #شمریت و #یزیدیت را در دل‌های #صلح_طلب و #آزادیخواه و #آزاده نهادینه کرده است. #امام_حسین را مظهر #آزادگی و ...