سروده های کلاسیک

لحظه‌لحظه که به اطراف خودم می‌نگرم

لحظه‌لحظه که به اطراف خودم می‌نگرم می‌رسد حادثه‌ی تازه‌ای از دور و برم در میان همه‌ی دغدغه‌ها، مشغله‌ها… در تلاشم که فقط آبرویم را بخرم توی این شهر پر از حادثه و فتنه و شر جرمم اینست که شاعر شده‌ام خیر سرم پدرم گفت: “خفه!” من نگرانم نکند بِشْکند حرمتی از ریش سفید پدرم مادرم پشت سرم ذکر و دعا ...

ادامه مطلب »

پیش من تا ابدالدهر بمان؛ می‌ارزد

پیش من تا ابدالدهر بمان؛ می‌ارزد می‌خرم ناز تو ای عشق، به جان، می‌ارزد   بگذارید برقصم به شبستان شکست که تمامش به شکوه هیجان می‌ارزد   بگذارید بمیرم که در این قبر مخوف هرچه باشد به تمامی جهان می‌ارزد   تب کنم تا تو پرستار منِ مست شوی با تو هر قَدْر بگویم هذیان می‌ارزد   بنویسید به موسی ...

ادامه مطلب »

بین شلوغیِ خس و خاشاک، این‌بار

بین شلوغیِ خس و خاشاک، این‌بار با عشقِ تو پر می‌زنم بی‌باک، این‌بار   ماندم چرا‌ غم‌نامه‌ام از متن تاریخ هی می‌رسد با حمله‌ی پژواک، این‌بار   گردن گرفتم فتنه‌هایت را زلیخا! من آمدم اما گریبان‌چاک، این‌بار   برگشتم از هر اتفاق تلخ و تاریک با خاطراتی رفته زیر خاک، این‌بار   آرامشم در سایه ‌ی یک قهر مطلق از ...

ادامه مطلب »

میان هق‌هقِ دلتنگیِ شب‌های بارانی

… و باز هم لطف دوستان و انتشار غزلی از مجموعه شعر “فلوکستین بیست” در شماره ۱۰۹۳۸ روزنامه سراسری خبر جنوب با تشکر از مدیر مسوول محترم و دبیر عزیز صفحه  شعر و اندیشه میان هق‌هقِ دلتنگیِ شب‌های بارانی مبادا از من دیوانه، لختی رو بگردانی چنان از خنده‌ات هی واژه می‌ریزد، عزیز من! که یکسر می‌کند گل، بر لبم ...

ادامه مطلب »

فصلی جدید در شبِ باران شروع شد

فصلی جدید در شبِ باران شروع شد همراه دردهای من آبان شروع شد خش‌خش صدای پای غزل می‌رسد؛ ولی ساق قلم شکست و خیابان شروع شد شد سیب آفریده و آدم تمام شد حوا نوشت: قصه‌ی انسان شروع شد قاجار صف کشیده به تاراج چشم‌هات چشمک زدی و حمله به کرمان شروع شد پایان نداشتیم و… غزل بود و شعر ...

ادامه مطلب »

امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر

امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر با من بیا به شهرِ جنون، بی قرارتر سر می‌رسی همیشه‌ی ایام، پر نهیب هر وقت می‌شود دل من نابکارتر سر می‌کنم به شهرِ خیالاتِ نشئگی گاهی بیاد بوسه‌ای از تو خمارتر ای همسفر! میان غزل‌ها گلی بکار تا بیت‌های من نشود بی بهارتر جان‌ می‌دهم بخاطر یک خنده‌ات؛ بخند حتی اگر بخواهی از ...

ادامه مطلب »

قهر فرات

آمدم تا وسط هلهله‌ی شهر فرات غسل دادم قلمم را به دلِ نهر فرات؟! «دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود» مشک بردوش و دوچشمش غزلِ قهر فرات مشک بر دوش شد و پُر زِ می نابش کرد عطشِ عشق، در این میکده بی‌تابش کرد چشم‌ها خیره به این سوره‌ی احساس شده داس‌ها تشنه‌ی خون بدن یاس شده آب در مُشت ...

ادامه مطلب »

شماره ۱۰۸۷۷ امروز روزنامه “خبرجنوب” صفحه ۱۸

#هوالطیف ?انتشار یکی از سروده‌های مجموعه غزل #فلوکستین_بیست در صفحه ۱۸ (صفحه هنر و اندیشه) شماره ۱۰۸۷۷ امروز روزنامه #خبر_جنوب. از لطف دوستان نشریه بسیار سپاسگزارم درسينه اگر د‌رد‌ فراوان شد‌ه باشد‌ يك بغض غريب است كه پنهان شد‌ه باشد‌ مانند‌ همان عابر د‌ل خسته كه د‌ر شب د‌رگير قد‌م هاي خيابان شد‌ه باشد‌ ابري شد‌ه چشمان پر از د‌غد‌غه ...

ادامه مطلب »

دود می‌خواست ببوسد نفسم را دمِ صبح

زلزله رقص‌کنان آمد و دیوار شکست تکیه دادم به دلم، هیبتِ آوار شکست رفتی و خاطره‌ها ماند و من و شورِ غزل ودل از غصه‌ی این حادثه سرشار شکست ارتشِ عشق به جنگِ دل من آمده‌ بود بغضِ یک شهر در این حمله‌ی تاتار شکست مرگ هم در نفسم گم شد و هنگامِ وداع آخرین ثانیه‌هایم، کمرِ دار شکست دود ...

ادامه مطلب »

هم رنگ کویر

هم‌رنگِ کویر و در غمِ بارانم دل‌مرده شبیهِ آبِ آبادانم یک جرعه‌ غزل، به دست من بسپارید من راهیِ سرزمینِ خوزستانم محمدعلی عربنژاد_عاکف

ادامه مطلب »

دهه شصت: شعر بدون شرح

در یک شب مهتاب، جوانِ دهه‌ی شصت دارد غزلی ناب، جوانِ دهه‌ی شصت دریای دلش موج زده تا که برقصد در پیچشِ گرداب، جوانِ دهه‌ی شصت ای شیخ! به این شیوه خدا را نشناسد در سایه‌ی آداب، جوانِ دهه‌ی شصت انصاف کجا رفته؟ نخواهید؛ ندارد آرامش اعصاب، جوانِ دهه‌ی شصت یک عکسِ به‌جا مانده به دیواره‌ی تاریخ در چنبره‌ی قاب، ...

ادامه مطلب »
bigtheme